یلدا و جشنهای عروسی
عروسک خوشگل مــــــــــــــــــــــــــــن
شیرین عسل مامان سلااااااااااامممم

توی ایام شعبانیه چند تا مراسم عروسی دعوت بودیم 
یکیش عروسیه پسر خاله ی بابا جون مرتضی بود که روز نیمه شعبان جشنش بود
بابا جون اینا به اتفاق خاله مرضیه جون و دخملیهای نازش شب قبلش اومده بودن و تا صبح هم بیدار بودیم و کلی فک زدیم و کله ی ظهر هم بیدار شدیم .... 
عصر وقتی داشتیم آماده میشدیم شما خیلی خسته شده بودی و نمیخوابیدی و دم دمای رفتن هم همش گریه میکردی تو مسیر رفتن به تالار کمی خوابیدی اما تا از ماشین پیاده شدم بیدار شدی و دیگه نخوابیدی ...
زن عمو و دخملیش و عمه جونم اینا هم اومده بودن دزفول اما چون آقای داماد پسمل خالشون بود برای کمک به خاله جون به منزلشون رفته بودن و اونجا مستقر شده بودن و فقط تونستیم تو تالار همدیگه رو ببینیم
دلم میخواست دل سیــــــــر بشینم پیششون و با هم گپ بزنیم اما ...
شما گرمت بود و خوابت میومد همش نق میزدی برای همین یه جایی نزدیک کولر پیدا کردم و دور از همه نشسته بودم و تمام فکرو ذکرم آروم کردن شما بود .اون شب به من خیلی سخت گذشت به شما بیشتر
گرما شلوغی صدای بلند موسیقی آزارت میداد دیگه نتونستم بمونم تا آخر جشن به بابایی گفتم که ما رو برگردونه خونه تا شما استراحت کنی گل مامان

فردای اون روز مسافرامون به خونه هاشون برگشتن ...
توی این مدت به این فکر میکردم نکنه همیشه اینجوری هستی و تو شلوغی نمیمونی خیلی نگران بودم 
تا دیشب که جشن عروسیه پسمل خاله جونم آقا احسان بود 
از تجربه ی قبلی اون روز رو یه کار کردم خوووووووووووب بخوابی وقتی مامان جون ایناو خاله مرضیه جون و گل دخملاش و دایی مهدی و محمد طه جونی رسیدن بیدار شدی آخر همه هم آمادت کردم تا خسته نشی توی سالن هم بلافاصله جای خنک و دور از بلندگو رو انتخاب کردم دیشب خوب بودی و گریه هات کمتر بود

اما ایندفعه رقص نورها اذیتت میکرد ...
ما خودمون که گیج میزدیم حتی یکی از مهمونا وسط داشت میرقصید با همین رقص نورهای شدید سرش گیج اومد خورد زمین طقلک نمیتونست بلند بشه
جشن تا دیروقت ادامه داشت و ما ساعت 1.5 شب بود اومدیم خونه اما جشنشون تا 2.5 ادامه داشت و شما خوابت میومد نرفتیم دیگه اما نمیدونم چی شد یهو زدی زیر گریه اونم در حد جیـــــــــــغغغغ
همه رو از خواب پروندی تا 5 صبح رو دست بابا بودی و میخواستی که تو بغلش نگهت داره
خیلی ترسیدم نمیدونستم چی شد که اینطور گریه میکردی ... 
امروزهم سالگرد بابا بزرگم بود و مامان جون اینا همه رفتن و ما رو تنها گذاشتن 
ما نتونستیم همراهشون بریم چون بابایی کلی کار داره و امروزم خیلی خسته بود ...
خلاصه امشب پاتختیه و نمیدونم بازم گریه میکنی یا عادت به شلوغی کردی و آروم میمونی عزیز دل مامانی


همون شب نوشت: بازم خوابت میومد و فقط بغل خودم آروم بودی وهر کی میگرفتت جیغت آسمون میرفت لووووووووووووووووووووس مامانـــــــــــــــــي



یلدا و جشنهای عروسی
